تبليغاتX
زلف بر باد

حالا که رفته ای

حالا که دیگر نیستی تا چشمانت و مهربانی لبخندت تمام خستگی ام را دود کند و به هوا بفرستد

حالا که بیشتر و بیشتر و بیشتر می فهمم چقدر دوستت دارم

بغضم بیشتر گرفته است غنچه ی زیبای رز من!

آرامشی که با بودنت به زندگی ام دادی این چند وقته دارد کم رنگ می شود

دلم برایت تنگ شده است خیلی بیشتر از آن چه هر کسی بتواند فکرش را بکند

و من خواهم شمرد روز ها را و چوب خط های روی دیوار دلم را تا تمام شود این چند روز و تو بیایی و دوباره خانه ام را پر کنی از رایحه ی ریحانه ای که تمام زندگی من است

 پ.ن ۱-غنچه ی رز من

پ.ن ۲- غنچه ی  رز من

پ.ن.۳-غنچه ی رز من

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 20:36  توسط م.ج  | 

وسوسه نوشتن زیاد شده است

خواستم چیزی نوشته باشم شاید راه بیفتد دستم یه ذهنم برسد!!

یاد جمله ی اول سریال هانیکو افتادم

"زندگی منشوریشت در حرکت دوار!!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 12:25  توسط م.ج  | 

نمی دانستم باید بعد این همه وقت اینطوری وبلاگم را به روز کنم.کلی حرف نگفته داشتم برای گفتن و باز هم مثل همیشه "گاهی چه زود دیر می شود".

جیرجیرک از بین ما رفت

واقعا نمی دانم چه بنویسم !!!ووقتی  کفشدوزک این خبر را  اس ام اسی داد تا چند دقیقه فقط نشستم و بغض کردم  و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن.

جیرجیرک چیزی بیش از یک دوست برای همه ما بودوخواهر بزرگ تمام بچه های وب و دوست خوب ما ها!!!!امروز برای اولین بار شوهری را دیدیم.یادم افتاد جیری همیشه می گفت شوهری شبیه شماست!امنا امروز شوهری شکسته بود و چشمانش همه چیز را به آدم می فهماندند!!

جیرجیرک برای من یک سنبل بود٬سنبل ایستادگی و راست قامتی در برابر زندگی ای که خیلی بی رحم است!

اما من می دانم  جیر جیرک هنو هم همین جاست همین گوشه کنارها و هوای تمام بچه هایش و دوستانش را دارد.جیرجیرک در قلب بچه های وب و تمام اطرافیانش تا ابد زنده است.

درویش روز های سختی دارد که شاید هیچ کدام از ما نتوانیم آن را درک کنیم. اما او و همه ما خوب می دانیم که زندگی ادامه دارد و فردا شاید روز بهتری برای همه ما باشد.

این  سوگنامه و یک دقیقه سکوت هدیه من به روح جیرجیرک است امیدورام دوستش داشته باشد.

Sunlight settled around her human form

agony deposits, settled around her face,

her eyes settled with gold dark beams

upon mine, we talked about her twenty-years

she spent together with her husband, like

two birds with one wing, and many feathers,

to comfort each other; through the hard and

trying times.

As I looked upon her countenance, her face,

her composure-dignified, (outwardly, quickly

I noticed, she had been aging, from a broken heart,

from grieving...from her ribs aching, and her

fingers turning to rubber, from wiping the

tears from her eyes; trying to hold up her

appearance, to be strong for God, and us;

yet her words were brushed with sorrow hidden

perhaps, laced (even edited) as if on a spool of

thread, for softly like cotton they came.

She had now thawed out, frozen once I

could tell, like a tree stump, temporarily in

the Winter of Sorrows (her husband had

died, just six weeks ago, from cancer, his body

had said "That's it..." and he said, "Oh!"

Yet he lives in her every moment, her soul.

It is indeed, an unstable place to be, no easy

way out, our spirit surrounded by memories

and thoughts! The deceased gets out of his body,

while she's left in the box: soft pain, yet it all

drifts to heaven, in the winter of sorrows.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 17:7  توسط م.ج  | 

 این شب ها و من و تو  و تو و من    و باز هم تو  و تو   و تو  و ....

گقتی اسم این پست را بازگشت آرامش بگذار

آرامش در حضور دیگران نه       آرامش در حضور آرامش دهنده ی نازنینم

«دوستت دارم» دیگر آنی نیست که من و تو و ما  را آنگونه که در هم تنیده ایم توصیف کند

باید بیشتر فکر کنم                     

  واژه ها بدجور کم می اورند وقتی پای خوبی های تو به میان می آید

و من همچنان مست از تماشای زیبا ترین نیم رخ دنیایم

مست مست مست

پ.ن  شاید آمدم شاید هم نه، امیدوارم اولی درست از آب در بیایبد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 22:50  توسط م.ج  | 

ای آخرین امید آدمیان در این دوران آشفته!

ای آخرین شیء به جا مانده در پاندورای روح و جان انسان ها

ای نوری در دل تاریکی

هنوز هم همه مردم جایی در گوشه ی قلبشان برای تو نگاه داشته اند

متی ترانا و نراک

پ.ن

دوست داشتم من و تو امروز روی کاغذ هم ما شویم اما نشد.اشکالی ندارد؛عوضش سال دیگر با هم جشن خواهیم گرفت امروز را!روز های خوشی در راهند، باور کن

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 9:55  توسط م.ج 

دو ساعت و سی و نه دقیقه و سی وسی ثانیه!

دو ساعت و سی و نه دقیقه و سی وسی ثانیه را اگر تقسیم کنی بر سی روز انتظار

سهم  هر ثانیه دلتنگی چقدر می شود؟

نه یک روز که  انگار  یک قرن گذشته 

       از بودنت ، بودنم، بودنمان                کنار هم

و دوباره با عطر تو در مشام        تنهایی و تنهایی و تنهایی

          امتداد دوست داشتنت

       حالا آنقدر شاخه شاخه و پر پیچ و خم شده

       که رگ هایم به آن حسودی می کنند

                 

 من واقعا لرزیدم  از ابر های بهاری ای که                

   آوردی به چشم های قشنگت

   در این تابستان...

وهُرم عشق در دستانت     هوا به هوایم کرد        تا تب «تو»      بی علاج شود 

آن رو زهای خوب آن روز های خوبِ خوبِ خوب

خواهــــــــند آمد      می دانم     زودِ   زودِ   زود



+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 12:24  توسط م.ج 

سی و هفت روز از آخرین پستم میگذرد.چند وقت پیش آمدم تا آپ کنم ام این بلاگ فای مسخره تمام قالبم را حذف کرده بود و یک قالب سفید منزجر کننده برایم گذاشته بود!!آن شب آن قدر حالم گرفته شد که می خواستم موس را توی سر مونیتور خرد کنم!!

اتفاقات زیادی افتاده و این روز ها سرشار بوده اند از حس های مختلف،عواطف خاص،غم وشادی،وفشار روحی و مهمترین تصمیم زندگیم که بالاخره گرفتمش گرچه خیلی سخت بود،به قول خودم «خیلی خیلی سخت!»

باورم نمی شود یک ماه است کتاب نخوانده ام،فقط یک کار، آن هم داستان جمال بوده و دیگر هیچ!!امسال هم رویای نمایشگاه مثل هر سال بر باد رفت  و حتی کتاب هایی که دوستان لطف کرده و برایم اورده اند را هنوز نخوانده ام !!!این منچستر لعنتی هم که تر زده و از آن بدتر تیم مورینیو قهرمان می شود و این روز ها انگار نه انگار که جام جهانی است و هنوز حسش نکرده ام تا به حال!!!!انگلیس امسال هم روی کاغذ چنگی به دل نمیزند مگر در زمین کاری کنند و حس لعنتی بالا رفتن آلمانی که همیشه ازش متنفر بوده ام ،دارد توی دلم بال می زند.اما چیزی که بیشتر اعصابم را خرد می کند نبودن «ایران» در بین این تیم هاست.هر وقت اسم کره شمالی می آید حال واقعا بد می شود!!

به سلطان و جمال  قول داده بودم بیشتر بنویسم اما زیر حرفم زدم.این چند روز هم بگذرند باید یک فکر اساسی بکنم دارم فسیل تر می شوم.جالب است که این تنبلی یا بی حوصلگی یا به قول سرباز قدیمی مان«دوران گذار» به غیر از «تبخیر» در بین بقیه بچه ها همه گیر شده و دم جمال واقعا گرم است که مستمر می نویسد.

مثل همیشه از تمام دوستان گلم که می آیند و کامنت می گذارند ممنونم.یک بلاگ گردی اساسی لازم دارم باید بروم کانت بگذارم برایشان!!

پ.ن

یکی نوشته بود رنگ عوض کرده ای!رنگم عوض نشده آبی هنوز هست و هنوز  همان دوست خوب قدیمی، اما این روز ها یک رنگ دیگر به زندگیم اضافه شده که رنگ اصلی ام خواهد بود.رنگی که با او پیمان بسته ام تا با هم باشیم برای همیشه.

پیمان بین من و تو شاید هنوز بر روی کاغذ نباشد،شاید مُهری پای ان نخورده ،شاید رسوم و آدم های اطراف و نزدیکان تاییدش نکرده باشند،اما بین منو وتوست و فقط خودم و خودت می دانیم چقدر محکم است و  چقدر پابر جاست! این روز های دوری ،دلم هر شب و صبح می گیرد وقتی پیشم نیستی اما حضورت هست،حست می کنم و دوست داشتنمان هر روز پر ر نگ تر از دیروز می شود.می دانی باید به تو تسلیت بگویم و از بدی بختمان گله کنم اما وقتی می بینم این اولین درد مشترک زندگیمان است که دست در دست هم پایش ایستاده ایم و داریم با هم تحملش می کنیم حرفم را پس می گیرم!روز های آینده حتما نوید بخش بهترین هایند برای من و تو؛این را مطمئن هستم!

دوستت دارم غنچه یِ گل سرخم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 22:8  توسط م.ج  | 

استاد  علی محمد حق شناس یکی از فرهیختگان و زبان پزوهان برجسته کشور و از اساتید دانشگاه های شهید بهشتی و تهران درگذشت.

او در سال ۱۳۱۹ در جهرم به دنیا آمده و دکترای خود را در زبان شناسی همگانی از کشور انگلستان  گرفته و از سال ۱۳۵۲ به ایران امده ُمشغول تدریس شد.

جدا از خدمات و پژوهش های ارزنده ایشان در مقوله زبان شناسی و مقالات متعدد و دقیق وی ،نمی توان از کنار یک اثر که به جرات شاهکاری در عرصه علم وادب این مملکت بوده و حاصل بیش از بیست سال مرارت و زحمات بی وقفه استاد با جمعی دیگر از زبان پژوهان برجسته کشور است؛به سادگی گذشت.

فرهنگ هزاره ،حدا اقل برای مترجمین حرفه ای و اماتور و حتی دانشچویان و ادب دوستان غنیمتی است که اهل فن قدر و منزلت آن را  می دانند.ارایه معانی کلمات و اصطلاحات انگلیسی در لایه های مختلف زبانی ویزگی است که با ریز بینی و تلاش شبانه روزی این استاد محترم گرد اوری شده است.

به قول امیر مهدی حقیقت در بیان تفاوت مترجمین نسل قبل و نسل جوان همین بس که ما فرهنگ هزاره داریم و ان ها نداشتند.

روحش شاد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:46  توسط م.ج  | 

دوران گیجی و سرگیجگی گذشت

                                          محکم بشین دلم

                                                                    این دورِ آخر است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:31  توسط م.ج 

I was fucked up and fucked up and fucked up

AGAIN AND AGAIN AND AGAIN

When  the memory betray you

When the interval between the most fabulous moments and the saddest ones is less than a few hours!l

When "Forgiveness" seems to be a far far town in China!!l

And tears run when Bryan Adams'song repeat  in you mind

again and again and again

P.S:Wish you where here,last night I really needed you  here

Please forgive me

It still feels like our first night together

Feels like the first kiss and
It's gettin' better baby
No one can better this
I'm still hold on and you're still the one
The first time our eyes met it's the same feelin' I get
Only feels much stronger and I wanna love ya longer
You still turn the fire on

So If you're feelin' lonely.. don't
You're the only one I'd ever want
I only wanna make it good
So if I love ya a little more than I should

Please forgive me I know not what I do
Please forgive me I can't stop lovin' you
Don't deny me

This pain I'm going through
Please forgive me
If I need ya like I do
Please believe me
Every word I say is true
Please forgive me I can't stop loving you
Still feels like our best times are together
Feels like the first touch

We're still gettin' closer baby
Can't get close enough I'm still holdin' on
You're still number one I remember the smell of your skin
I remember everything
I remember all your moves
I remember you
I remember the nights ya know I still do

One thing I'm sure of
Is the way we make love
And the one thing I depend on
Is for us to stay strong
With every word and every breath I'm prayin'
That's why I'm sayin'...

 


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 21:41  توسط م.ج