پدر مهربانم برای بار دیگر روزت مبارک
امسال اولین سالی است که روز های زیادی را با غم بی تو بودن گذراندیم و فصل های زیادی را در خزان از دست دادنت طی کردیم.روز هایی گذشتند که از صمیم قلب ،دلمان می خواست ما را با دعای خیرت بدرقه و گرمی دستانت را پشتیبان راهمان کنی.روز هایی سپری شدند که به هر بهانه ای دلمان می خواست رویای بودنت را کنارمان احساس کنیم، اما افسوس که نبودنت داستان هر روزه ی مردمان هر کوی و کوجه ای شده بود.
چه لحظاتی که درب خانه ات را به امبد دیدن دوباره،گشودیم و جای خالی لبخند مهربانت،که همیشه به استقبالمان می آمد،دیگر با هیچ چیز دیگری پر نشد و نخواهد شد!
پدر خوبم،لحظات کوتاهی را با جسمت سپری کردیم اما،همیشه و همیشه به یادت زندگی خواهیم کرد.
روایت دوم: من
یک سال گذشت.یک سال از شاید مهمترین اتفاق زندگی ام ،رفتن پدر،رفتنی که هنوز هم گاهی که خوابش را می بینیم،فکر می کنم این جاست و دارد با همان آینده نگری همیشگی مرا به فکر می اندازد که فردا در راه است.هنوز هم خوابش را می ببینم که مشتاقانه و نگران وبا همان لحن خاص خودش،من را نصیحت می کند.هنوز هم جایی در فراسوی دل و ذهنم مرگش را نمی خواهم باور کنم،گرچه می دانم همین است که هست و دنیاست با تمام بردن ها و آوردن هایش!
در همان ابتدای رفتنش و در آن دورانی که نمی دانم چطور بر ما گذشت هرگز ، آن هم به جز یک باراز روی احساسات آنی، نگفته ام چرا او و چرا من که نبودم و لحظه ی آخرش را ندیدم و خدا چرا و از این دست حرف ها!اما در طی سال گذشته،گاهی بغضم می گیرد و دلم پر می زند تا بروم سر خاکش و یک دل سیر از آن بالایی گله کنم که چرا،چرا درست یک هفته قبل از دیدن شا دترین لحظه عمرش و قبل از دیدن خوشبختی من و سر وسامان دخترش؛که حقش نبود یک هفته به مراسم مان،حقش نبود حالا که می گفت می خواهد دوران بازنشستگی را خوش بگذراند،که تازه می خواست زبان یادش بدهم و برود دنیا را ببییند و حقش نبود که نبود شبی که دوست داشتم کنارم باشد و من به پشتوانه ی حضورش با غرور دست دهم با همه وبرق چشماش را ببینم وحقش نبود که من به جای او بفشارم دست مردی را که خواهرم را شوهر بود از آن لحظه به بعد!
در این یک سال،هیچ ننوشتم از درد بی پدری ؛ هرچند بزرگ شده باشی از دید دیگران و بگویند بچه ی صغیر ندارد، که صغیر نبودیم ولی کبیر هم گاهی با تلنگری اصغر می شود از یادی ، تصویری خاطره ای .تو آنقدر خوب بودی که نگذاشتی بعد رفتنت به جز غمت،هیچ چیز حتی بقدر ذره ای دلمان را نلرزاند و سوگواران مرفهی بودیم که از سبب تو،زندگی را بی رنج روزی از پی گرفتیم و ادامه دادیم.
اما،با تمام این ها و با نگاهی به آن چه بر ما گذشت،خوشحالم.خوشحالم که تو بودی و مادر بود و خواهرانم.که توانستم تحمل کنم و بیرون نریزم بغضی را که در تمام مراسم ها، لحظه ای تا بیرون ریختنش فاصله بود و من نباید اجازه می دادم،که پسر بزرگ بودن یعنی ساکت شدن و ساکت کردن، یعنی وقتی داری مادرت،خواهرانت،عمه ها و دیگران را بغل می کنی،خودت را نگه داری و بگویی: «آرام ،آرام،آرامتر» اما توی دلت ، بگویی: «مگر می شود!»،که وقتی خواهر کوچکت را نصفه شب در حال هق هق ببینی،بروی و سرش را روی سینه ات بگذارد و تو بخواهی منفجر شوی و نتوانی و بگویی: «گریه نکن،گریه نکن ،من این جایم » و در دلت بگویی: «اما من که بابایش نیستم»! ؛ که تو باشی و شب ها بعد از رفتن همه،پشت در بسته سرم را روی پایت بگذارم و های های گریه کنم ، که یادم بیاید چقدر دوستش داشتی،که این وسط چقدر تنها ماندی در این غم ،که غمخوارت من بودم و تو خود ،غم من را می کشیدی بر دوش،که اگر دست نوازشت نبود،نمی توانستم وکم آورده بودم فردایش!
و حالا پس از یک سال،گرچه کمی دیر ،اما متشکرم.متشکرم از همه ی دوستانی که نگذاشتند غم با ما کند هر آنچه خواهد؛که بودند و آمدند و نگذاشتند تنها بمانم، که آبرو خریدند و پشت غم را شکستند،همه خوب تر از برگ درخت و از غنچه ی گلم ، که گاهی فکر می کنم تنها دلیل خوبی خدا برای من است.
یادت همیشه در دلمان پر رنگ تر از قبل باد پدر.دوستت دارم.
پیشی گرفتن نوشابه از کتاب!!!
برایم جالب شد و صدا را بلندتر کردم:
«بنا بر آمار منتشر شده،میزان فروش و سود حاصل از نوشابه در چند سال گذشته چند برابر شده و سال پیش مردم ۸میلیارد تومان بیشتر نوشابه خریده اند.این در حالی است که آمار مطالعه و چاپ کتاب تقریبا سیر نزولی ای داشته است!!!»
جالب تر آن که اولی غذای جسم است و ناسالم و عامل اصلی بروز بیماری های خطرناکی چون دیابت بین نوجوانان و بزرگسالان ،ولی دومی غذای روح است و یار مهربان و کمک حال فرهنگ!!!
این آمار وحشتناک است اما کسی آن را جدی نمی گیرد.حالا که خودم به نحوی در صنعت چاپ و نشر کتاب وراد شده ام بیشتر به عمق فاجعه پی می برم.
این روز ها بازار نشر ایران در اختیار غول هایی است که تنها کتاب کمک آموزشی چاپ می کنند و همین ها دارند صنعت چاپ را می چرخانند و هیچ خبری از رمان،فلسلفه و هنر نیست.اگر و تنها اگر یک دهم تلاش و هزینه ای که ناشران کمک اموزشی در تمام مقاطع تحصیلی صرف راضی کردن نهاد های آموزشی، معلمان،دانش آموزان و دانشجویان می کنند صرف معرفی و تبلیغ فرهنگ کتاب خوانی می شد،دیگر انقدر دغدغه ی نسل جوان و مبارزه با این همه ناهنجاری و مشکلات اجتماعی را نداشتیم.
در همین فکر ها بودم که ماشین خاور بزرگی در جلویم ترمز گرفت.سرم را که بالاتر بردم کوهی از شیشه های نوشابه ضایعاتی را دیدم که بار خاور کرده بودند.خنده ام گرفت که دنیا چقدر جالب است!!!
بیچاره طبیعت که باید این همه پس ماند را تحمل کند!!!
پ.ن
وقتی برگشتی ،دوباره آرام شدم آرام آرام.من عشق و دوست داشتن را هر بعدازظهر،وقتی دستم را می گیری و می گویی نرو، امروز کلاست را نرو،با بند بند وجودم می بلعم و در قلبم ذخیره می کنم.می گویند بد است که بگویی «به تو عادت کرده ام».من اما کاری به این کارها ندارم چون
به تو عادت کرده ام
حالا که رفته ای
حالا که دیگر نیستی تا چشمانت و مهربانی لبخندت تمام خستگی ام را دود کند و به هوا بفرستد
حالا که بیشتر و بیشتر و بیشتر می فهمم چقدر دوستت دارم
بغضم بیشتر گرفته است غنچه ی زیبای رز من!
آرامشی که با بودنت به زندگی ام دادی این چند وقته دارد کم رنگ می شود
دلم برایت تنگ شده است خیلی بیشتر از آن چه هر کسی بتواند فکرش را بکند
و من خواهم شمرد روز ها را و چوب خط های روی دیوار دلم را تا تمام شود این چند روز و تو بیایی و دوباره خانه ام را پر کنی از رایحه ی ریحانه ای که تمام زندگی من است
پ.ن ۱-غنچه ی رز من
پ.ن ۲- غنچه ی رز من
پ.ن.۳-غنچه ی رز من![]()
وسوسه نوشتن زیاد شده است
خواستم چیزی نوشته باشم شاید راه بیفتد دستم یه ذهنم برسد!!
یاد جمله ی اول سریال هانیکو افتادم
"زندگی منشوریشت در حرکت دوار!!"
جیرجیرک از بین ما رفت![]()
واقعا نمی دانم چه بنویسم !!!ووقتی کفشدوزک این خبر را اس ام اسی داد تا چند دقیقه فقط نشستم و بغض کردم و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن.
جیرجیرک چیزی بیش از یک دوست برای همه ما بودوخواهر بزرگ تمام بچه های وب و دوست خوب ما ها!!!!امروز برای اولین بار شوهری را دیدیم.یادم افتاد جیری همیشه می گفت شوهری شبیه شماست!امنا امروز شوهری شکسته بود و چشمانش همه چیز را به آدم می فهماندند!!
جیرجیرک برای من یک سنبل بود٬سنبل ایستادگی و راست قامتی در برابر زندگی ای که خیلی بی رحم است!
اما من می دانم جیر جیرک هنو هم همین جاست همین گوشه کنارها و هوای تمام بچه هایش و دوستانش را دارد.جیرجیرک در قلب بچه های وب و تمام اطرافیانش تا ابد زنده است.
درویش روز های سختی دارد که شاید هیچ کدام از ما نتوانیم آن را درک کنیم. اما او و همه ما خوب می دانیم که زندگی ادامه دارد و فردا شاید روز بهتری برای همه ما باشد.
این سوگنامه و یک دقیقه سکوت هدیه من به روح جیرجیرک است امیدورام دوستش داشته باشد.
Sunlight settled around her human form
agony deposits, settled around her face,
her eyes settled with gold dark beams
upon mine, we talked about her twenty-years
she spent together with her husband, like
two birds with one wing, and many feathers,
to comfort each other; through the hard and
trying times.
As I looked upon her countenance, her face,
her composure-dignified, (outwardly, quickly
I noticed, she had been aging, from a broken heart,
from grieving...from her ribs aching, and her
fingers turning to rubber, from wiping the
tears from her eyes; trying to hold up her
appearance, to be strong for God, and us;
yet her words were brushed with sorrow hidden
perhaps, laced (even edited) as if on a spool of
thread, for softly like cotton they came.
She had now thawed out, frozen once I
could tell, like a tree stump, temporarily in
the Winter of Sorrows (her husband had
died, just six weeks ago, from cancer, his body
had said "That's it..." and he said, "Oh!"
Yet he lives in her every moment, her soul.
It is indeed, an unstable place to be, no easy
way out, our spirit surrounded by memories
and thoughts! The deceased gets out of his body,
while she's left in the box: soft pain, yet it all
drifts to heaven, in the winter of sorrows.
گقتی اسم این پست را بازگشت آرامش بگذار
آرامش در حضور دیگران نه آرامش در حضور آرامش دهنده ی نازنینم
«دوستت دارم» دیگر آنی نیست که من و تو و ما را آنگونه که در هم تنیده ایم توصیف کند
باید بیشتر فکر کنم
واژه ها بدجور کم می اورند وقتی پای خوبی های تو به میان می آید
و من همچنان مست از تماشای زیبا ترین نیم رخ دنیایم
مست مست مست
پ.ن شاید آمدم شاید هم نه، امیدوارم اولی درست از آب در بیایبد.
ای آخرین شیء به جا مانده در پاندورای روح و جان انسان ها
ای نوری در دل تاریکی
هنوز هم همه مردم جایی در گوشه ی قلبشان برای تو نگاه داشته اند
متی ترانا و نراک

پ.ن
دوست داشتم من و تو امروز روی کاغذ هم ما شویم اما نشد.اشکالی ندارد؛عوضش سال دیگر با هم جشن خواهیم گرفت امروز را!روز های خوشی در راهند، باور کن
دو ساعت و سی و نه دقیقه و سی وسی ثانیه!
دو ساعت و سی و نه دقیقه و سی وسی ثانیه را اگر تقسیم کنی بر سی روز انتظار
سهم هر ثانیه دلتنگی چقدر می شود؟
نه یک روز که انگار یک قرن گذشته
از بودنت ، بودنم، بودنمان کنار هم
و دوباره با عطر تو در مشام تنهایی و تنهایی و تنهایی
امتداد دوست داشتنت
حالا آنقدر شاخه شاخه و پر پیچ و خم شده
که رگ هایم به آن حسودی می کنند
من واقعا لرزیدم از ابر های بهاری ای که
آوردی به چشم های قشنگت
در این تابستان...
وهُرم عشق در دستانت هوا به هوایم کرد تا تب «تو» بی علاج شود
آن رو زهای خوب آن روز های خوبِ خوبِ خوب
خواهــــــــند آمد می دانم زودِ زودِ زود
اتفاقات زیادی افتاده و این روز ها سرشار بوده اند از حس های مختلف،عواطف خاص،غم وشادی،وفشار روحی و مهمترین تصمیم زندگیم که بالاخره گرفتمش گرچه خیلی سخت بود،به قول خودم «خیلی خیلی سخت!»
باورم نمی شود یک ماه است کتاب نخوانده ام،فقط یک کار، آن هم داستان جمال بوده و دیگر هیچ!!امسال هم رویای نمایشگاه مثل هر سال بر باد رفت و حتی کتاب هایی که دوستان لطف کرده و برایم اورده اند را هنوز نخوانده ام !!!این منچستر لعنتی هم که تر زده و از آن بدتر تیم مورینیو قهرمان می شود و این روز ها انگار نه انگار که جام جهانی است و هنوز حسش نکرده ام تا به حال!!!!انگلیس امسال هم روی کاغذ چنگی به دل نمیزند مگر در زمین کاری کنند و حس لعنتی بالا رفتن آلمانی که همیشه ازش متنفر بوده ام ،دارد توی دلم بال می زند.اما چیزی که بیشتر اعصابم را خرد می کند نبودن «ایران» در بین این تیم هاست.هر وقت اسم کره شمالی می آید حال واقعا بد می شود!!
به سلطان و جمال قول داده بودم بیشتر بنویسم اما زیر حرفم زدم.این چند روز هم بگذرند باید یک فکر اساسی بکنم دارم فسیل تر می شوم.جالب است که این تنبلی یا بی حوصلگی یا به قول سرباز قدیمی مان«دوران گذار» به غیر از «تبخیر» در بین بقیه بچه ها همه گیر شده و دم جمال واقعا گرم است که مستمر می نویسد.
مثل همیشه از تمام دوستان گلم که می آیند و کامنت می گذارند ممنونم.یک بلاگ گردی اساسی لازم دارم باید بروم کانت بگذارم برایشان!!
پ.ن
یکی نوشته بود رنگ عوض کرده ای!رنگم عوض نشده آبی هنوز هست و هنوز همان دوست خوب قدیمی، اما این روز ها یک رنگ دیگر به زندگیم اضافه شده که رنگ اصلی ام خواهد بود.رنگی که با او پیمان بسته ام تا با هم باشیم برای همیشه.
پیمان بین من و تو شاید هنوز بر روی کاغذ نباشد،شاید مُهری پای ان نخورده ،شاید رسوم و آدم های اطراف و نزدیکان تاییدش نکرده باشند،اما بین منو وتوست و فقط خودم و خودت می دانیم چقدر محکم است و چقدر پابر جاست! این روز های دوری ،دلم هر شب و صبح می گیرد وقتی پیشم نیستی اما حضورت هست،حست می کنم و دوست داشتنمان هر روز پر ر نگ تر از دیروز می شود.می دانی باید به تو تسلیت بگویم و از بدی بختمان گله کنم اما وقتی می بینم این اولین درد مشترک زندگیمان است که دست در دست هم پایش ایستاده ایم و داریم با هم تحملش می کنیم حرفم را پس می گیرم!روز های آینده حتما نوید بخش بهترین هایند برای من و تو؛این را مطمئن هستم!
دوستت دارم غنچه یِ گل سرخم
او در سال ۱۳۱۹ در جهرم به دنیا آمده و دکترای خود را در زبان شناسی همگانی از کشور انگلستان گرفته و از سال ۱۳۵۲ به ایران امده ُمشغول تدریس شد.
جدا از خدمات و پژوهش های ارزنده ایشان در مقوله زبان شناسی و مقالات متعدد و دقیق وی ،نمی توان از کنار یک اثر که به جرات شاهکاری در عرصه علم وادب این مملکت بوده و حاصل بیش از بیست سال مرارت و زحمات بی وقفه استاد با جمعی دیگر از زبان پژوهان برجسته کشور است؛به سادگی گذشت.
فرهنگ هزاره ،حدا اقل برای مترجمین حرفه ای و اماتور و حتی دانشچویان و ادب دوستان غنیمتی است که اهل فن قدر و منزلت آن را می دانند.ارایه معانی کلمات و اصطلاحات انگلیسی در لایه های مختلف زبانی ویزگی است که با ریز بینی و تلاش شبانه روزی این استاد محترم گرد اوری شده است.
به قول امیر مهدی حقیقت در بیان تفاوت مترجمین نسل قبل و نسل جوان همین بس که ما فرهنگ هزاره داریم و ان ها نداشتند.
روحش شاد .